هستم ولی خستم!

هم اکنون که دست به قلم شده ایم اعصابمان بسی قاراش میش است، بهمان بگویید ف ،فریاد میکشیم زمین و زمان به لرزه افتد!( نگویید خب! مگر مرض دارید!!)

جانم به حضور انورتان که در این گیر و دار بی اعصابی، یک عدد شال گردن بسی خوشگل هم گم نموده ایم، نمی دانیم کجا! از یابنده تقاضا می شود آن را به ما بازگرداند، مژدگانی دریافت نماید.

 

این روزها از بیمارستان بزرگسالان به بیمارستان کودکان نقل مکان کرده ایم؛که ماوقع آن به شرح زیر است:

 

کلاس قراره ساعت 7:30 تشکیل بشه، ساعت 7 بیمارستانم؛ با سوزشی در چشمها و ذهنِ هنوز از خواب بیدار نشده!7:30 ،8 ،8:30... استاد نمیاد

ساعت 8:30 مارو از کلاس بیرون می کنند میگن تا ساعت 9:30 این جا کلاس داریم...

در یک حرکت کاملا اعصاب ندارانه، با دوستام به بخش میریمو کارامونو می کنیم،ساعت 9:20 سیل عظیمی از جمعیت کلاس؛

من: کجا بودین تا حالا؟

_سرکلاس

من: سرکلاس؟

_اره تو کتابخونه تشکیل شد!!!

مرسی خبررسانی! مرسی مرام! مرسی ضایعه شدنِ صبح زود پاشدن!

 

 

استاد میگه برین علائم حیاتی و قدو وزن چندتا بچه رو بگیرین؛بعد ببرین رو نمودار تحویل بدین!

حوصله ی بخش و ندارم، نصف بچه ها خواب، نصفشون بی حال!!

معمولا دراین مواقع کسی سراغ درمانگاه نمیره ولی ما گفتیم بریم ببینیم چه خبره!

تو اتاق انتظار،کلی بچه و نگاه های حریصانه ما

میریم پیش یه مادرو میگیم: میشه بچه تونو بدین ما وزنش کنیم؟

مادر: اوم... اوم.... باشه...

بچه رو میبریم و در این حال؛سیل عظیمی از خانواده ها:mahsae-ali

خانوم بچه مارم وزن میکنین؟ خانوم بچه منم وزن کن! قدو وزن بچه 6ساله رم میگیرین؟

به خود که آمدیم 200تا بچه داشتیم! یکی قد میگرفت یکی وزن، یکی دور سر! تمام که شدند بیشتر به خود آمدیم دیدیم نه اسم داریم، نه زمان تولد، نه داده های درست و حسابی!!

فقط یک موضوع جالب آموختیم!

اگردر روزنامه ها خواندید 4نفر در اتاق انتظار بیمارستانی به جرم کاسبی دستگیر شدند به ما شک کنید!!!

 

 

آیا میدانید این پرستار است که آمپول میزند نه دکتر؟ حالا درست است که دکتر تجویزش میکند ولی خب...!

یه خواهرو برادرو نشوندیم رو تخت، فشارو سایر مخلفاتو بگیریم!

فشار بالا، تنفس بالا، ضربان قلب بالا

بسیار هم ساکت! جیکشان در نمی آیدpraying

مامانشون میاد تو؛ در گوششون میگه: دارن چکاپتون میکنن آمپول که نمیزنن!

باور کنید در عمرمان انقدر از جملات قربانتان بروم؛ فدایت بشم استفاده نکرده بودم ولی وقتی گفتم تموم شد به سان هوخشتره ای از جلوی چشممان ناپدید شدند!

 

بعدا نوشت: باتشکر از همه ی عزیزانی که شب و روز دعا کردند و نذری دادند شالمان پیدا شد ولی حالمان همچنان باقی است...

/ 47 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سما

سلام خانوم دکتر[پلک] منم خیلی دوست داشتم دکتر بشم ولی چون حسش نیست خیلی تلاش کنم واسه همین رفتم رشته ریاضی الان دوم دبیرستانم ولی هنوز پزشکی رو دوست دارم [نیشخند]

پردیس

حالا بازم خوبه شالت پیدا شد ... ! [نیشخند]

حسین م

خانم دکتر قبل از اینکه سال تموم شه , آپ کنی بد نیست [نیشخند]

!!Mr chapool

درود بر خانم دکتر!! خدا قوت! میگم اون کامنتتون اندکی توش ابهاماتی وجد داشتا! از چی خوشتون نیومد؟[نگران][نگران][نیشخند]

زینب

[دست][دست][دست][دست][دست] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [دست][دست][دست][دست][دست]

وحید

سلام خانم دکتر کجایی نیستی....

پردیس

عیدت موبارک خانم دکتر [قلب]

زینب

تو روي هر پله اي هستي خدا يه پله از تو بالاتره نه براي اينكه خداست چون ميخواد از بالاي پله دستتو بگيره.

کیانا

خیلــــــــــــــــی خوشگل مینویسی[قلب][قلب] راستی سال نو مبارکــــــــــــــــ[هورا]

مریم

عاشقتم.خیلی قشنگ مینویسی.حال کردم .بازم بهت سر میزنم