صفحه نخست

ایمیل ما

آرشیو مطالب

طراح قالب

تبلیغات

برای سفارش تبلیغ کلید کن



آمار بازدید

نويسندگان :
» sunny
آمار بازديد :
» تعداد بازديدها:


آنچه گذشت...
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ و ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ

سلام به همگی!

(آقا جواب سلام واجبه ها همین جوری نشستی داری منو نگاه میکنی!)

اوه اوه چه خاکی این ورا رو گرفته! چه کنیم که وقت سرخاراندن هم نداریم، در این مدت به دنیا آمدیم، مسافرت رفتیم کورس قلبمان را هم گذراندیم که با آن که از قلب متنفریم ولی با قلبمان عاشقیم!!

+داریم از یه آقایی شرح حال میگیریم، میگیم دیابت داری؟ میگه نه! پاشو نگاه میکنم میبینم انگشت شستشو بریدن ،ازون جایی که معمولا واسه زخم دیابتی، اندامو قطع میکنن، میگیم پس پات چی شده؟

_ زمان انقــــــلاب بود، حکومت نظــــــــــــامی اعلام کرده بودن ، کلی سربـــــــاز تو خیابون داشت رژه میرفت ، مام داشتیم کار میکردیم، یهو یه صندوق طالبی افتاد رو پامون!

اول فکر کردم ایشونم در راه وطنو اینا بعد دیدیم نــــــــه خیر! خب عزیزمن! صندوق طالبی چه ربطی به انقلاب داره، باور کن جانبازم حساب میکنه خودشو!

 

+ دو تا آقا با همدیگه دعوا کرده بودند و با چاقو زخم هایی به هم اعمال نمودند،همراهانشون دو سرباز بودند و بخیه کننده هاشون هم که معلوم است: ما!

اولین بخیه مان را هم زدیم، تعریف کردن کل ماوقع کل جامع پزشکی را زیر سوال میبرد، و از آنجا که اعتراف نامه ای می شود که بعدا می توان بر آن استناد کرد؛ سانســـــــور مینماییم!

همین را بدانید از آن جا که دل مهربانی داریم آنقدر بی حس کننده بر کمر آن بخت برگشته زدیم که کل مدتی که که بخیه اش می کردیم به خواب رفته بود و هفت پادشاه را خواب میدید!

وباز هم همین قدر بدانید که کل بخیه زدنمان 2 ساعت طول کشید و تمام که شد، همراهان صلوات فرستادند

بخیه که میکردیم چشمان سربازها به زخم از ما نزدیک تر بود، چنان با هیجان نگاه میکردند که نگو! هر چه میگفتیم بیرون! میگفتند نمیشه مسئولیت داره!

از اتاق که میام بیرون، میبینم گوشی پزشکیمو جا گذاشتم بر که میگردم میبینم یکی از سربازا گوشی رو گذاشته تو گوششو داره قلبشو گوش میده!

از امروز وارد بخش ریه شدم! با این که در کنار استاد مورد علاقه م نیستمولی یادش همیشه با من است!




کلمات کلیدی :طنز

نوشته شده توسط sunny

نظرات ()


وقتی من یه روماتولوژیستم!
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ و ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ

عرضم به خدمتتان با آن که از ما سوالات مفاصلی نپرسیدید؛ ولی چشم حسودان کر گوششان کور! روماتولوژیست شده ایم بیا و ببین:

+ پیرزن 89 ساله جلوم نشسته و داره بهم شرح حال میده:

_مادرجون گردنت درد نمیکنه؟

_اووووووووووووووووووووووووووووووووووووه! نمی دونی چقدر درد میکنه که؛ اصلا نمی تونم سرمو تکون بدم انقدر درد میکنه، کتفمم درد میکنه، آرنجمم همین طور، دستامم درد میکنه...

_ فعلا از گردنت واسم بگو، این جا(دستمو میذارم رو گردنش)

_ اوم! نه تاحالا دردشو نداشتم

_مادر جون صبحا پامیشی دستات خشک نیست؟

_اوووووووووووووووووووووووووووووووووه! اصلا نمیتونم تکون بدم چوب خشکن،کلی تکون تکون میدم تا خوب شه

_چقدر طول میکشه اینجوریه؟ 5 دقیقه هست؟

_ 5دقیقه؟ نه بابا 15 ثانیه!

_مادر جون کاراتو خودت میکنی؟

_مجبورم دیگه دخترم! دست تنهام، پامیشم آشپزی میکنم، خرید میرم، خونه رو مرتب میکنم، دیگه آدم مجبور باشه باید بکنه دیگه...

_بچه هات کمکت نمیکنن؟

_چرا! پسرم خریدامو میکنه، یه کارگرم دارم هر روز میاد خونمون، خونه رو تمیز میکنه، غذا درست میکنه...

حوصله ندارم پاشم برم صدای قلب و ریه شو گوش کنم به یکی از آقایون همکلاسی میگم میشه صدای قلب و ریه شو گوش بدی، به طرفش که میره پیرزن 89 ساله بهم میگه مانتومو دربیارم؟ میگم: آره! یه نگاه چپی به آقای دکتر میندازه و میگه: در راه وطن!

+یه خانومی با چادر و روبنده جلومون قرار گرفته که از باکو اومده فارسی هم نمیفهمه! دوتا آقا به زور یه چیزایی ازش درمیارن که مشکلش چیه، نوبت معاینه که میشه حتی پشه های مذکرم دور میکنه به همین دلیل مجبور میشیم بریم دنبال یه مترجم خانوم بگردیم که یکی از خدمه ها رو پیدا میکنیم:

بهش میگیم ترجمه کن: تنگی نفس،تپش قلب داره؟

مترجم میکوبه به سینه ش هوار میزنه: تنگـــــــــــی نفــــــــس؟ تپـــــــش قــــــلب؟ داری؟




کلمات کلیدی :طنز

نوشته شده توسط sunny

نظرات ()


استاجر می شویم!
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ و ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ

سلام به همه ی دوستان:

جانم به حضور انورتان که تعطیلات عید را در زیر دست و پای میهمانان له شده ایم؛ تا به حال اینقدر به ما فشار از جهات مختلف وارد نشده بود؛ باور کنید کمرمان خمیده ،دست هامان از کار افتاده، پاهایمان شکسته و کلهم دیدنی شده ایم بیا و ببین...

.

و این جا همان جایی است که قبل از عید کلی برای خودت نقشه میکشی که چقدر درس بخوانی و همه ی درس های عقب افتاده ات را مرور کنی، تست های امتحان دستیاری را هم بزنی!! بعد آخرش می شود همین!

.

از شنبه استاجر می شم از همین جا ورود خودم رو به جامعه ی استاجرین تبریک عرض کرده و به جمعشان افتخار داده تشریف فرما می شویم؛ خودمان هم میدانیم مایه افتخار این مرز و بوم هستیم!( گفتم بگم زحمت نکشید تو نظرات بنویسید!)

.

با بخش روماتو (مفاصل) شروع میکنم در بخش و درمانگاه بیمارستان بووووووووووق! اگه هرسوالی در مورد بیماری های مفاصل و کمردرد و پادرد و اینا داشتین میتونین ازم بپرسین منم که بلد نیستم جوابتونو نمیدم شمام حالشو ببرین!

همیشه سلامت باشین...




کلمات کلیدی :حس نوشته

نوشته شده توسط sunny

نظرات ()


بوی عید میاد؟!
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ و ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ

دارم تو ونک راه میرم یهو میبینم یه آقایی یه دوربین رو شونه شه و داره از مردمی که عبور می کنند فیلم میگیره...     

دارم تو ولیعصر راه میرم یهو یه فیلم بردار و یه خبرنگارو میبینم که دوربینشونو سمت مردم گرفتنو از خریدهای نوروزی صحبت میکنن

با خودم فکر میکنم آیا این از حقوق اولیه ی یک انسان نیست که خودش تصمیم بگیره تو فیلمی که معلوم نیست چیه باشه یا نه؟ بده یهو آدمو وسط پیاده رو خفت کنن، واسه خودتون میگم!

.

.

.

بوی عید میاد؟

راستش اینجانب چند روزی است درحال بوکشیدن این دور و اطراف است ولی هرچه تلاش میکند بویی را استشمام نمی کند.

نمیدانیم قوه بویایی مان از دور خارج شده یا مشکل در جای دیگری است؛ به هرحال به نظر ما که بهار، امسال که دارد تشریف فرما می شود، اسپری ش را جا گذاشته است!

به هرحال با بو یا بدون بو سال نو رو به همه ی شما تبریک عرض میکنیم

 

بعدا نوشت:می بینم که برفم میاد!




کلمات کلیدی :حس نوشته

نوشته شده توسط sunny

نظرات ()


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

مطالب پیشین

» آنچه گذشت...
» وقتی من یه روماتولوژیستم!
» استاجر می شویم!
» بوی عید میاد؟!
» هستم ولی خستم!
» خاطره می شود...
» کارگردان می شویــــــــــــــــــــــــم!
» اندر احوالات تعارف زنی...
» یک سال گذشت...
» سکوت...



درباره وبلاگ



درباره :دخترم...دانشجوی پزشکی...برای زندگی شخصیم حریمی قائلم که اینجا هم نمیشکنم اون رو ...از دنیایی مینویسم که سال هاست در آن زندگی میکنم؛ دنیایی که در آن درس می خوانم...
پروفایل مدیر : sunny


موضوعات

» طنز (۱٥)

» حس نوشته (۱٠)

» شعر (۱)


لینک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» antilove
» ECG library
» enkratic
» از دل من
» آزادانه صحبت کن
» بیمارستان مجازی
» پاتوق
» پارادایز
» پاییزه
» پرشین بلاگ
» پزشکی مهر 87 ایران
» جملات زیبا
» چپ دست
» خاطرات یک پزشک قانونی
» خاطرات یک عاقد
» خدا همین نزدیکی هاست
» خلوت فلیتسا
» دانلود مقالات و مجلات علمی
» دختر تابستان
» در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
» دریچه ای به دنیای علم
» دوستان ابدی
» ریفلاکس
» عجب زمونه ای شده
» قیصر امین پور
» کانون پزشکان وبلاگ نویس
» من و خواستگارانم
» یک زن ذلیل


آرشیو مطالب

» اردیبهشت ٩۱

» فروردین ٩۱

» اسفند ٩٠

» بهمن ٩٠

» دی ٩٠

» آذر ٩٠

» آبان ٩٠

» مهر ٩٠

» شهریور ٩٠

» امرداد ٩٠

» تیر ٩٠


صفحات وبلاگ


دیگر امکانات

RSS 2.0



Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sunnyseason
This Themplate By Theme-Designer.Com


پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر